على اكبر دهخدا

820

امثال و حكم ( فارسى )

دل به صد راه ، به هزار راه رفتن . در امرى گمانهاى گوناگون بردن . مثال : همه شب شاه شاهان تا سحرگاه * از انديشه همى پيمود صد راه . ويس و رامين . دل بيش كشد رنج چو دلبر دو شود * ( . . . سر گردد رنجور چو افسر دو شود . مستى آرد باده چو ساغر دو شود * گردد كده ويران چو كديور دو شود . ) مسعود سعد . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، و رجوع به : خدا يكى يار يكى ، شود . دل بيعلم چشم بىنور است * مرد نادان ز مردمى دور است . اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . دل بيعلم كى رسيد بيقين * ( علم حاصل كن اى پسر در دين . . . ) اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . دل بيمار را دوا بتوان * حمق را هيچگونه چاره مدان . سنائى . دل تاجداران هراسان بود * ( ز سختى گذر كردن آسان بود . . . ) فردوسى . دلت را شاه كن وزيرش را قلوه‌هات . بمزاح ، در اين امر مصمم شو و از ديگران استشارت مكن . و قلوه در استعمال عامه بمعنى كرده باشد . دل چو درست است زبان را بهل * نام زبان از چه برى سوى دل . خواجو . دل چو صافى شد حقيقت را شناسا مىشود * ( از صفا آئينه منظور نظرها مىشود . ) ظهير . دل چو غنى شد ز فقيرى چه غم . * ( . . . روز رهائى ز اسيرى چه غم . ) خواجو . دل چو كنى راست با سپاه و رعيت * آيدت از يكرهى دو رستم دستان . بو حنيفهء اسكافى . نظير : با رعيت صلح كن وز جنگ خصم ايمن نشين * زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است . سعدى . دل خالى كردن . از رنج و تعب دشمن شاد شدن . با گفتارهاى سخت يا دشنام كين خود ستدن . مثال : شد زين دو سه روزه رنجش تو * از من دل روزگار خالى . از ابدع البدايع . دلخواه ايخورين يا حاكم حكم كرده . اى خورين ، در لهجهء لران بمعنى ميخوريد باشد . لرى در شهر جمعى را ديد كه شراب مىنوشيدند و زمختى و دبشى شراب را هر نوبت روى ترش كرده ابروان درهم ميكشيدند . لر يقين كرد كه خوردن چيزى بدين عفوصت و زفتى بدلخواه نتواند بود و البته آنانرا حاكم بكيفر گناهى بدين كار ملزم و مجبور كرده است . از اينرو پرسيد كه آيا اينرا به اختيار خوريد يا حاكم فرمان داده است . دلخوشى اين جهان درد است و غم * ( تو خوشى جوئى در اين دار الم . . . ) عطار . رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود . دل خويش گر دور دارى ز كين * مهان و كهانت كنند آفرين . فردوسى . دل دادن و قلوه گرفتن . شيفته‌گونه سخنان كسى را استماع كردن . و قلوه كليه است .